حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

463

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

قلعهء خلاط ( اخلاط ) را داشت با سيصد سوار هفده روزه خود را از تفليس بكرمان رساند . براق چون رسيدن ناگهانى سلطان را شنيد از در عذرخواهى درآمد و سلطان او را بخشود و بحكومت كرمان باقى گذاشت و باصفهان رفت و هنوز در اين شهر از رنج راه نياسوده بود كه خبر اجتماع گرجيان و تعرض عساكر صاحب اخلاط بسپاه او رسيد و سلطان را بمراجعت بگرجستان و ارمنستان مجبور نمود و او در رمضان 623 از عراق بتفليس آمد و پس از مدّتى تاخت‌وتاز در آنجا بعزم اخلاط كه در تصرّف يكى از ملوك ايّوبى از برادرزادگان سلطان صلاح الدين مشهور بود از تفليس بحدود درياچه وان حركت كرد . تسخير اخلاط در اين سفر ميسّر نشد زيرا كه پاسبان آن دليرانه مقاومت كرد و سرماى زمستان هم كار را بر سلطان مشكل نمود به همين علّت در 23 ذى الحجهء 623 از سر آن درگذشت و بآذربايجان برگشت . جلال الدين چون سپاهيانش از جنگ خسته شده بودند امر داد كه زمستانرا در مراتع قشلاقى باستراحت و چراندن ستور خود مشغول باشند و خود را براى حمله باخلاط در بهار سال 624 مستعدّ كنند . در اين اثنا گرجيان محصور در دو شهر آنى و قارص بدعوت مسلمين تفليس كه از خوارزميان جور و ظلم بسيار ديده بودند بتفليس كه بىمدافع بود حمله بردند و بعد از كشتن كسان جلال الدين و سوختن آن شهر آن را رها كرده بيرون رفتند و چون جلال الدين بتفليس آمد از ايشان كسى را نيافت و از تعقيب گرجيان نيز خوددارى نمود . در همين سال 624 اسماعيليه يكى از امراى بزرگ جلال الدين را كه گنجه تيول او بود و بر خلاف سلطان برأفت و عدل و كرم شهرت داشت كشتند ، جلال الدين از اين قضيه بخشم آمده ببلاد اسماعيليه تاخت و در حدود الموت و قومس بسيارى از آباديهاى ايشان را گرفت و قتل و غارت بسيار كرد و به اين كار سرگرم بود كه خبر وصول لشكريان مغول بحدود دامغان به او رسيد . سلطان بدفع ايشان كه جماعت اندكى بيش نبودند رفت و آن عده را مغلوب كرده پس از گرفتن مقدارى اسير و تعقيب بقيه بآذربايجان مراجعت نمود .